| شكوه شكنجه |
| نوشته شده توسط نويسنده موقت | |
|
عارف دانيالي در عصر کلاسیک و بطور کلی روزگار ما
قبل مدرن، صورت سترگ گفتمان حقوقی خود را در شکل عذاب بدن ها و شکنجه به نمایش می
نهد. گویی یگانه اصل حقوق کلاسیک این است که حقیقت جرم از شکاف لایه های بدن بیرون
کشیده شود. بنابراین قدرت بتمامه بر بدن چنگ انداخته و آن را ابژه و هدف مستقیم
خود قرار داده بود. گویی بقول بکار یا «معیار حقیقت در عضله ها و تارهای بدن آن
موجود بدبخت نهفته است1».
در گفتمان حقوقی کلاسیک برای اینکه
عذاب بدنی یا تعذیب نسبتي واقعي با حقيقت جرم برقرار كند، ضروري بود كه از
معيارهاي ويژه اي تبعيت كند در واقع، تعذيب در پی آنست که ماهیت جرم را به امری
قابل اندازه گیری و کمی بدل کند. بطوری که هر جرمی معادل کمیت معینی از درد باشد.
در اینجا دیگر حقیقت چیزی نیست جز درجه ی محاسبه شده ای از درد. از همین روست که
بقول فوکو «تعذیب به هنر کمی درد استوار است. اما حتی چیزی بیش از آن: تولید
بقاعده ی درد است. تعذیب، نوعی آسیب بدنی و کیفیت و شدت و طول مدت درد را به شدت
جرم، شخص مجرم و مرتبه ی قربانیان آن پیوند می دهد2».
در واقع، ما شاهد «مجموعه قوانین
قضایی درد3» هستیم که کیفرهای بدنی چند گانه را ممکن می کنند. بقول
فوکو «شعرهای دانته وارد قانون شد4» و آیینی از قضاوت بر پا شد. که پیش
فرض بنیادین اش این بود «گمان می کنند درد، که احساسی بیش نیست، رسوایی را که یک
رابطه معنویی است، می زداید... به این ترتیب با این روش می خواهند داغ رسوایی را
با داغی دیگر بزدایند5». این تفسیری زمینی از دوزخ است:آتش قهر خدا می
تواند لکه ی گناه را پاک کند، پس « چرا وحشت شکنجه چنین لکه اجتماعی را که رسوایی
نام دارد نزداید؟6» در اینجا بقول نیچه ما شاهد« برابر دانستن چیزهای
نابرابر» هستیم: هم سنگ کردن مقدار درد با حقیقت جرم1. ریشه خشونت در
همین جاست. فوکو در پی بسط این انگاره ی نیچه ای در تاریخ است؛ انگاره ای که« کمدی
الهی مجازات ها» را به تصویر می کشد. هدف بنیادین تعقیب بدن ها، تجسم عینی حقیقت
ذهنی جرم بود و بدن معذب مکان عینیت بخشی این امر ذهنی است. تعذیب با زخمی که بر
بدن می نهد، داغ حقیقت را بر آن منقوش می کند و بدین گونه قربانی اش را «بدنام» می
کند. این «نامیدن»، آشکار ساختن عدالتی ست که بر بدن اعمال شده و بقول فوکو «عدالت
در ورای تمامی دردهای ممکن، بدن را تعقیب
می کند». گویی عدالت می خواهد خود را بر بدن عینیت بخشد. این امر با تسخیر بدن
ممکن می شود. اصولا زیاده روی های تعذیب، نوعی نشانه گذاری ست که گونه ای «تعمیم بخشی» هم هست.
چیزی که هر لحظه تماشاگران را
انتظار می کشد. اینگونه حقیقت خود را «همگانی» می کند. نام نهادن یا همگانی کردن، همان نشانه گذاری بر بدن محکوم است: «بدن
تعذیب شده در مراسم قضایی ای جا می گیرد که باید حقیقت جرم را در برابر دید همگان
تولید کند7».
تعذیب با اعتراف کشیدن از بدن مجرم،
در پی محسوس ساختن حقیقت صوری جرم است8. چرا که « مجرم اعتراف کننده
نقش حقیقت زنده را ایفا می کند9». بدین گونه بدن سخنگو یا همان بدن متهم،
وظیفه ی تولید حقیقت را بر دوش می کشد.
در اینجا ما شاهد اتصال و پیوستگی
«تحقیق» و «تنبیه» در نظام قضایی کلاسیک هستیم. شکنجه ی کلاسیک «مصافی جسمانی
[است] که می بایست حقیقت را تعیین می کرد، ... در روش شکنجه، درد و رویارویی و
حقیقت با یکدیگر پیوند خورده اند: آن ها به طور مشترک روی بدن عذاب دیده کار می
کنند... در شکنجه برای گرفتن اعتراف هم تحقیق وجود دارد و هم جنگ تن به تن. گویی
در شکنجه، عملی تحقیقی و عنصری تنبیهی درهم می آمیزند10». این پیوند
تحقیق و تنبیه در شکنجه و تعذیب، یک پارادوکس ریشه ای است: « چگونه می توان آن چه
را که باید روش اثبات باشد به منزله ی مجازات بکار برد؟11» در واقع در
« شکنجه قضایی سده ی هجدهم... آیین تولید کننده حقیقت و آیین تحمیل کننده ی تنبیه
در کنار یکدیگر بودند. بدنی که با شکنجه بازجویی شده مکان اجرای مجازات و مکان
استخراج اجباری حقیقت است12».
بنابراین بدن عنصر اساسی آیین کیفری
ست که می بایست حقیقت جرم را تولید و باز تولید کند، تا حقانیت عدالت ناشی از
شکنجه را به اثبات رساند. قانون به نیروی تعذیب قطعیت خویش را تثبیت می کند.
معضل لاینحل ناشی از همین پارادوکس
همبستگی تحقیق و تنبیه است: زشتی و خشونت تنبیه و مجازات باعث می شود تا حقیقت روش
تحقیق قضایی مورد پرسش قرار گرفته و از آن سلب صلاحیت شود. وقتی قانون و عدالت خود
را در شکل شکنجه آشکار کنند اولین ثمره اش بدنامی این دو است. گویی این دو می
خواهند همان شقاوتی را که مجرم مرتکب شده را تکرار نمایند. قساوت قاضی و جلاد چیزی
کم از سبعیت مجرم ندارد. اینگونه است که معقولیت قانون و عدالت مورد تردید واقع می
شود. آن اصولی عقلانی قضاوت، خود از منطقی غیرعقلانی تبعیت می کنند.
بنابراین «این ظن وجود داشت که این
آیین [کیفری] که به جرم «پایان می بخشید»، خود خویشاوندی های مشکوکی با جرم داشته
باشد. به عبارتی، اگر نگوییم این آیین در وحشی گری از خود جرم پیشی می گرفت دست کم
با آن برابری می کرد و تماشاگران را به درنده خویی و وحشیگری که می خواست آنان را از آن باز دارد عادت می
داد، فراوانی جرم ها را به تماشاگران نشان می داد، جلاد را به مجرم و قاضی را به
جنایتکار شبیه می کرد و در واپسین لحظه ی زندگی محکوم نقش ها را وارونه می کرد و
محکوم تعذیب شده را به فردی مورد ترحم یا تحسین بدل می ساخت. بکاریا مدت ها قبل،
یعنی در سال 1764 به این نکته اشاره کرده بود: «قتل که همچون جرمی دهشتناک به ما
معرفی می شود بار دیگر با خونسردی و بدون ندامت و پشیمانی تکرار می شود13».
با این اوصاف، نمایش عمومی تنبیه و
تعذیب و اعدام در ملأ عام موجب بدنامی سیستم قضایی می شد. به همین خاطر از قرن
نوزدهم ما شاهد از میان رفتن مراسم های
باشکوه شکنجه ی کلاسیک و در نتیجه غیاب بدن های معذب هستیم. بدین گونه سعی شد تا
نسبت و شباهت میان «جرم» و «آیین کیفری» نفی شود. نفی چنین نسبتی، منجر به « پنهان
سازی دیوان سالارانه ی کیفر» از طریق جداسازی عدالت و قانون از کیفر شد.
از این پس شکنجه و ارعاب از دوش
عدالت و قانون برداشته شد و تنبیه عرصه ی زندگی روزمره را ترک گفت و به قلمرو
آگاهی انتزاعی وارد شد. این انتزاعی شدن تنبیه یک معنای ریشه ای و پیام جدی از سوی
قضات به جامعه داشت: حکم های قضایی هرگز در پی خشونت نیست، بلکه خواهان باز پروری
و اصلاح و درمان است. بدین گونه قضات خود را از « حرفه ی پست مجازات کردن14»
خلاص می کنند.
در قرن نوزدهم ما شاهد باز شدن چنگ
ها از بدن هستیم. دیگر بدن ابژه و هدف مستقیم عقوبت های قضایی نیست، بلکه تنها
ابزار و واسطه ای ست برای چنگ آوردن چیزی دیگر: حقوق تعلیق شده. می بایست حقوق
مجرم به همان حالت تعلیق در آید نه اینکه
جسم او زجر کش شود.
همه ی این دگرگونی های حقوقی در پی
آن بود تا صورتی اصلاحی و انسانی به احکام قضایی بخشد در حقیقت با زیر سؤال رفتن«
انسانی بودن» نظام قضایی کلاسیک، جا برای ظهور موجودی نوپا گشوده شد: ظهور انسان
یا سوژه مجرم.
اکنون در گفتمان حقوقی مدرن «روح»
موضوع مجازات است نه بدن. و بدین گونه اصلاح و تربیت روان بر جای شکنجه و تعذیب می
نشیند.
پاورقی
1.رساله جرایم و مجازات ها، بکاریا،
سزار، ترجمه اردبیلی، محمدعلی، نشر میزان، 1380.
2.صداقت
و تنبیه، فوکو، میشل، ص46.
3.همان،
ص46.
4.همان،
نقل فوکو از ژسی، ص47.
5.رساله
جرایم و مجازات ها، بکاریا، سزار، ص59.
6.همان،
ص59.
7.مراقبت
وتنبیه، ص47.
8.همان،
ص51.
9.همان،
ص51.
10.همان،
ص51.
11.همان،
ص51.
12.همان،
ص57.
13.همان،
ص18.
14.همان،
ص19.
|
|
| تاریخ بروز رسانی ( 18 آبان 1388,ساعت 17:38:03 ) |