| دولت يا دانشگاه؛ چه كسي مي خواهد پدر چپ گرايی ایرانی شود؟ |
| نوشته شده توسط مصطفی انتظاری هروی | |
|
آجر، كلنگ، مشت، چكش و صندوق ميليارد دلاري ايران-ونزوئلا
دولت يا دانشگاه؛ چه كسي مي خواهد پدر چپ گرايي ايراني شود؟
مصطفي انتظاري هروي
«نه بيمه داريم نه تضميني براي كار، نه حقوق مي گيريم ، هر چه را كه مي خواهند توزيع كنند، از ما فراموش مي كنند...».
اينجا يكي از ميادين اصلي يكي از كلانشهرهاي ايران است. جمعيت كنار ميدان را كه نگاه مي كني، فكر مي كني كه به مناسبتي، قرار است يك تجمع عظيم در اينجا برگزار شود اما نه از پلاكارد خبري هست و نه از شور و حالي؛ تنها بيل و كلنگ و كيسه اي شايد حاوي غذايي از پيش آماده شده در دست افراد حاضر در كنار اين ميدان. زمان هر چقدر كه به نيمروز نزديك مي شود از تعداد جمعيت نيز كاسته مي شود. هر اتومبيلي كه در كنار ميدان از سرعت خود مي كاهد، موجي از حركت را به راه مي اندازد. يكي جوان است و ديگري پير. يكي چهره اي به سان ملت همسايه دارد و ديگري هيبتي عرب وار. اينجا به جز دود سفيد سيگار پرچم ديگري ديده نمي شود. دست ها تنها آجر را مي شناسند و شايد ديگر هيچ. اين ميدان بزرگ است اما نه براي برپايي يك ميتينگ سياسي، بلكه براي تجمع فرديت افرادي كه خود را «كارگران ساختماني» مي نامند.
2 پلاكارد هاي «زنده باد سوسياليسم» نقش بسته بر پلاكارهايي قرمز رنگ و جمعيتي كه دست در دست هم (و البته گاهي شالگردن ها گره خورده به هم) «مي چرخند» و آواز مي خوانند. آنها اگرچه به رنگ «سرخ» علاقه نشان مي دهند اما دست هايشان چندان آجر، بيل يا كلنگ را نمي شناسد.
اينجا يكي از دانشگاههاي يكي از كلانشهرهاي ايران است. نامگذاري يك روز به نام دانشجو فرصتي دست داده تا دانشجوياني حلقه شوند و البته حاكمان حوزه فرهنگ وقضا از برخورد با تحركات چه گوارائيستي خبر داده و كساني را بازداشت كنند.
3 - كي بهت اين آدامس ها رو مي ده كه بفروشي؟
پاسخ نمي دهد، مي رود و زير لب چند فحش هم كه چندان رابطه اي با سن و سالش ندارد نثارم مي كند. با نگاهم دنبالش مي كنم. لابلاي جمعيت گم مي شود. اما هنوز صداي التماسش مي آيد. التماسي كه خيلي زود رنگي از فحاشي به خود مي گيرد.
اينجا يكي از پايانه هاي اتوبوسراني در يكي از كلان شهرهاي ايران است. ايستگاهي براي رانندگاني كه سنديكا ندارند و مردمي كه با بي تفاوتي از كنار هم مي گذرند و پسرك آدامس فروشي كه دست اش را لاك قرمز زده است....
***
داستان «چپ» از نوع ايراني اش داستاني گاه هيجان آميز و گاه كسالت باري است. اين قصه نه آن هنگام كه جنبش جنگل شكل گرفت، نه وقتي كه افسران خراساني در دهه 20 قيامي را ترتيب دادند و نه آن هنگام كه حزب توده به عضوگيري مي پرداخت، به تمامي شكلي از چپ داشت و نه حتي آن زمان كه غربي ها پوپوليسم ملي ايرانيان در دهه 30 را با كمونيسم شرقي اشتباه گرفتند كسي فهميد كه داستان چپ ايراني را بايد به گونه اي متفاوت روايت كرد و اينگونه است كه امروز نيز نعل وارونه چپ گرايي گاه در راست ترين تشكلهاي دانشجويي بروز مي يابد و گاه در افرادي كه سوسياليسم را به سان يك باشگاه فوتبال به تشويق مي نشينند و البته در اين ميان، جامعه آبستن تحولاتي باز هم از نوع ايراني است.
البته كسي شايد به درستي به ياد نداشته باشد كه چپ گرايي ايراني دقيقا چه هنگامي به پايان رسيد. آيا انحلال حزب توده به اين چپ گرايي پايان داد يا گذار پدران چپ اسلامي به سوي اصلاحات ليبرالي مهر تاييدي بر خاتمه اين انديشه زد؟ جدالهاي دهه 60 به حذف چپ گرايي انجاميد يا اصلاحات دهه 80؟ و يا شايد از ابتدا چپ گرايي در ايران مرده به دنيا آمده بود! به هر حال هرچه كه هست، تا نيمه دهه 80 همه در ايران چپ بودن را از ياد برده بودند. البته به جز چند نويسنده و چند قاب عكس قديمي كه تصاويري از گذشته را بر دوش مي كشيدند اما به ناگهان زمزمه اي ديگر به گوش رسيد. زمزمه اي با نام «چه» كه از راست ترين لايه هاي سياسي كشور نغمه آغاز كرده بود و به ياد چپ هاي راست شده آورد كه هنوز مي توان چپ را ستود بي آنكه نامي از چپ بودنش به زبان آورد و اين همان نكته اي بود كه پدران چپ از آن غافل شده بودند.
***
سوسياليسم تخيلي را ماركس به وجود نياورد اما اين عبارت را وارد ادبيات انديشگي غرب كرد، آن هنگام كه بورژواهاي كشورهاي صنعتي را كه با هدف مبارزه با فئوداليسم سوار بر امواج سوسياليسم شده بودند به تيغ نقد نواخت و ماركسيسم را براي زمين گير كردن همين متوهمين چپ گرايي ارائه داد. اينك اما ده ها سال پس از ماركس، گويي ديگر بار در سرزميني كه كمونيست را «خدا نيست» معنا مي كردند انديشه چپ حساسيت برانگيز شده و عده اي براي ادعاي نزديكي به آرمانهاي چپ، رقباي مدعي را متهم به چه گوارائيسم مي كنند و خود اما آن چنان شتابان بر طبل چپ گرايي مي كوبند كه گويي اگر كار به شعار دادن رسد، ماركس را متهم به سازش مي كنند و انديشه هاي او را «چپ آمريكايي» معنا مي نمايند و البته چنين ادعاهايي با تاريخ اين سرزمين چندان بيگانه نيست و كم نبوده اند آنها كه در مقام شعار خود را سوسياليست خوانده اند و در عمل كلاه خود را به افتخار سرمايه داري از سر برداشته اند.
به اين ترتيب اكنون انديشه اي كه تا همين چند سال قبل كسي را از بزرگان حتي خيال دفاع از آن نبود، متوليان رقيبي يافته است كه هر يك ديگري را متهم به وابستگي مي كند و يكي عكس «چه» را در دانشگاه بالا مي گيرد و ديگري از او يك قهرمان خدا پرست مي سازد و در اين بين كسي به اين نكته توجه نمي كند كه داستان ريشه در جايي ديگر دارد. جايي كه به دور از تجمعات دانشجويي و تريبونهاي رسمي سخنوري است.
***
به نظر مي رسد در همان هنگام كه برخي فعالين دانشجويي كه خود را چپ مي نامند با كساني ديگر كه بيش از شعار، در عمل چپ گرايي پيشه مي كنند به رقابتي نه چندان برابر مي پرداختند، جامعه ايراني خود را آبستن تحولاتي مي ديد كه براي زايش طفل نارسيده اش نه جراح و سزارينيست كه قابله اي صبور و ورزيده مي خواست. تحولاتي كه در آن اگرچه اقتصاد و مشكلات ناشي از آن زيربنا بود اما ريشه هايش نه در ابزار و حتي روابط توليدي، كه در نبودن فرصت براي توليد نهفته بود. جامعه ايراني كه گويي هيچگاه خود را در معرض تجربه كامل سوسياليسم-ماركسيسم نديده و هر بار كه خواهان تجربه اي بومي شده، يا حزبي وابسته يا مخالفيني كمر بسته به حذف چپ گرايي را ليدر يافته است ديگر بار در شرايط كنوني جامعه رو به سوي ديالوگي آورده كه اگرچه با سوسياليسم-ماركسيسم فاصله دارد اما مي توان آن را چپ گرايي از نوع ايراني دانست. جنبشي كه هم عدالت مي خواهد هم زيستن توام با رفاه. هم آزادي هاي اجتماعي را طلب مي كند و هم برابري اقتصادي را. هم فقر را مذموم مي داند و هم ثروت هاي آنچناني را و البته اگرچه كسي را سر مخالفت با اين ايده ها نيست اما در مقام زايش اين جنبش آنها كه توان قابله گي دارند رودرروي يكديگر مي ايستند تا شايد با برعهده گيري رهبري اين جريان بتوانند بر ضعف هاي خود سرپوش گذارند و اين اما اولين بار نيست كه داعيه داران چپ گرايي اين چنين در برابر هم صف آرايي مي كنند.
با اين حال به نظر مي رسد كه از ميان اين مدعيان، كسي را توانايي برعهده گيري سرپرستي اين طفل نارسيده نيست چراكه طيفي از اينان نگاهي ابزارگونه به اين حركت دارند و ديگراني نيز آنقدرها شكيبا نيستند كه لااقل بگذارند زايش اجتماعي انجام شود و بعد روي كودك حاصل از آن نام بگذارند. چنين است كه به نظر مي رسد داعيه داران براي جبران آشفتگي هاي فكري و نابردباري هاي تشكيلاتي خود به جاي كمك به زايش طبيعي طفل ايراني، سزارين او را در دستور كار قرار داده اند و از طريق فضا سازي هاي رسانه اي و يا شعار پراكني هاي تبليغاتي مي خواهند كه كودك وجود نداشته را زودتر از آنكه خود به دست فراموشي تاريخ سپرده شوند، مهرورزانه «خلق» كنند و به يمن سرپرستي آن دمي به حيات سياسي راحتي بياسايند. اما گويي ارابه تاريخ راه خود را مي پيمايد و «هر آنچه كه سفت است و سخت، دود مي شود و به هوا مي رود...».
|
|
| تاریخ بروز رسانی ( 11 آذر 1388,ساعت 16:31:08 ) |