| دور باطل ميان فقر و محافظه كاري؛ انجام يا انكار؟ |
| نوشته شده توسط Administrator | |
|
نقد و بسط تئوري محروميت نسبي تد رابرت گِر درپاسخ به چرايي وقوع انقلاب پرويز جهانگيري مقدمه تئوری محرومیت نسبی در واقع یک تئوری انقلاب نیست، برعکس نظریه ای است که قصد تعیین کشمکش را دارد گر مدعی است که «انقلابات چیزی جز یک نوع از انواع، فوق العاده بیشمارو با هم مرتبط کشمکش نیستند...». گر معتقد است انقلاب تنها یکی از اشکال خشونت است. از دید گر و سایر نظریه پردازان مکتب محرومیت نسبی همان عواملی که ممکن است هنگام وقوع انقلاب وجود داشته باشد در سایر اشکال کشمکش مدنی (آشوب، توطئه و جنگداخلی) هم میتواند وجود داشته باشد. ـ بنابراین،نظریه گر، نظریه روانشناختی در باب خشونت سیاسی است. مبنا و پایه ی نظریه محرومیت نسبی، نظریه روانشناختی «سرخوردگی ـ پرخاشگری» است. نظریه سرخوردگی ـ پرخاشگری مدعی است که: سرخوردگی افراد در دستیابی به اهداف باعث ایجاد پرخاشگری در آنها شده است و هرچه سرخوردگی شدیدتر باشد میزان پرخاشگری علیه منبع سرخوردگی نیز بیشتر خواهد بود. پس به موجب این نظریه هرچه سرخوردگی شدیدتر باشد پرخاشگری شدیدتر خواهد بود و این سرخوردگی شدید است که انگیزه های کلی برای خشونت جمعی فراهم می آورد. به نظر «گِر» پس از شکل گیری خشونت جمعی که در نتیجه محرومیت نسبیاست اگر بازیگران سیاسی مقصد ناکامی شناخته شوند و همچنین وجود برخی متغیرهایدیگر، از جمله: 1) میزان تضمین فرهنگی یا خرده فرهنگی برابر پرخاشگری آشکار، 2)میزان و درجه موفقیت خشونت در گذشته، 3) میزان وضوح و شیوع جاذبه های نمادین توجیه کننده خشونت، 4) مشروعیت نظام سیاسی و نوع پاسخهايی که به محرومیت نسبی داده است و 5) هم چنین باور به اینکه خشونت در کسب ارزشهای نادر مفید است، به سیاسی شدن خشونت منجر میگردد. و اینکه در آخر کدام یک از طرفین خشونت (دوست یا مخالفان) درمواجهه با یکدیگر به پیروزی برسند آنهم بستگی دارد به میزان کنترل حکومت بر نیروی اجبار و حمایت سازمانی گسترده و درجه بالایی از توانایی یا قابلیت قهری مخالفان.به این ترتیب، خشونت سیاسی ابتدا با بروز نارضایتی آغاز میشود. در مرحله دوم این نارضایتی سیاسی شده و در نهایت به تحقق عمل خشونت آمیز علیه بازیگران سیاسی میانجامد. و هر کدام از این سه مرحله در فرایند خشونت سیاسی (مراحل 1 بروزنارضایتی، 2 سیاسی شدن و 3 فعالیت یافتن آن در خشونت سیاسی) وابسته به مرحله پیش از خود هستند. بنابراین گِر در پاسخ به چرایی ایجاد خشونتهای سیاسی و انقلاب معتقد است که تنها محرومیت نسبی است که انسانها را وادار به واکنش برعلیه وضعیت میکند. محرومیت نسبی که برداشتی ذهنی است به وضعیتی اطلاق میشود که فرد وضع موجود را نامتناسب تلقی میکند،به طور کلی از نظر گِر محرومیت نسبی در انسان وضعیتی از نارضایتی ایجاد کرده وموجب پرخاشگری و ضربه زدن به منبع نارضایتی میشود پس تنها محرومیت نسبی است که انسان را آماده ضربه زدن به منبع محرومیت میکند. نه محرومیت مطلق. تعریف خشونت سیاسی
نکته اساسی در فهم نظریه گِر این است که گِر انقلاب را یکی از اشکال سهگانه خشونت سیاسی یعنی آشوب، توطئه و جنگ درون-كشوری میداند. علاوه بر این، گِر خشونت سیاسی را تنها نوعی از خشونت جمعی میشناسد. و خشونت سیاسی، نیز به نوبه خود میتواند به صورتهای مختلفی واقع شود که نهایتاً یکی از آنها ممکن است انقلاب باشد.
گر خشونت سیاسی را به عنوان تمامی حملات فراگیری که در درون یک جامعه سیاسی، علیه رژیم سیاسی، بازیگران آن ـ شامل گروههای سیاسی رقیب و صاحبان قدرت ـ یا سیاستهای آن انجام گیرد، تعریف میکند. این مفهوم نمایانگر مجموعهای از حوادث است که وجه مشترک تمامی آنها استفاده واقعی از خشونت یا تهدید به کاربرد آن است.
بنابراین مفهوم خشونت سیاسی شامل انقلاب (به عنوان تحول اجتماعی سیاسی که با خشونت انجام میپذیرد تعریف میشود) و نیز جنگهای چریکی، کودتاها و شورشها میشود.
خشونت سیاسی نیز به نوبه خود نوعی زور ـ (یعنی استفاده یا تهدید به استفاده از خشونت هر گروه یا نهادی برای کسب اهداف خود در درون یا خارج از نظم سیاسی)ـ تلقی میشود. این تعریف مبتنی بر این پیشداوری نیست که خشونت سیاسی امری نامطلوب است. همانند استفاده دولتها از خشونت به عنوان زور، موارد خاص خشونت سیاسی نیز ممکن است. بر طبق دیدگاه یک ناظر، خوب، بد یا فاقد بار ارزشی باشد. مشارکتکنندگان در یک خشونت سیاسی ممکن است آن را به عنوان ابزاری برای بیان تقاضاهای سیاسی خود، یا مخالفت با سیاستهای نامطلوب ارزشمند بدانند. اما مشاهده اینکه خشونت شدید ویرانگر است، مستلزم نوعی قضاوت اخلاقی نیست؛ حتی اگر شهروندان و زمامداران برای برخی از خشونتهای سیاسی ارزش قایل باشند، هرچه حجم خشونت بیشتر باشد، نظام سیاسی از کارایی کمتری در انجام دیگر کار و امور خود برخوردار خواهد بود. خشونت به طور کلی انسانها و کالاها را نابود میکند و به ندرت آنها را افزایش میدهد. امکان دارد که خشونت سیاسی، میزان کلی رضایت اعضاء جامعه را افزایش دهد. این امر در صورتی صادق است که خشونت و تأثیرات آتی آن، ذاتاً ارزشی بیش از منابع انسانی و مادی مصرف شده داشته باشند. و یا خشونت، کارکرد تنظیمی تأیید شدهای از سوی مردم داشته باشد، همچنین با درنظر گرفتن بعد زمان، خشونت سیاسی شدید، اگرچه در کوتاه مدت بسیار ویرانگر است، اما در بلند مدت ممکن است فوایدی اعم از تحریک زمامداران به افزایش خروجیها یا بازسازی جامعه داشته باشد به گونهای که رضایت کلی افزایش چشمگیری یابد.
تعریف محرومیت نسبی و چگونگی شکلگیری آن در افراد
محرومیت نسبی بنا به تعریف گِر عبارتست از تصور یا برداشت بازیگران از وجود اختلاف یا تفاوت میان انتظارات ارزشی و تواناییهای ارزشی آنها.
انتظارات ارزشی کالاها و شرایط زندگی هستند که مردم خود را مستحق آنها میدانند. توانایی ارزشی کالاها و شرایطی هستند. آنها که فکر میکنند عملاً توانایی کسب و حفظ آنها را دارند. بدین ترتیب محرومیت نسبی عبارتست از تفاوت میان آنچه باید باشد و آنچه هست.
محرومیت نسبی به برداشت ذهنی افراد تأکید دارد. انسانها ممکن است از لحاظ ذهنی دچار محرومیت باشند اما یک ناظر خارجی آنان را نیازمند نداند. همچنین این امکان وجود دارد که افرادی از دید یک ناظر خارجی در محرومیت مطلق و حد اعلای فقر به سر برند، اما آنها این وضعیت را عادلانه و قابل چاره بدانند.
انتظارات ارزش انسانها با ارجاع به برخی گروهها یا منزلتهایی که افراد با آنها شناخته ارزشها و انواع آن
از نظر «گر» ارزشها، حوادث، اهداف یا شرایط مطلوب هستند که انسانها در راه دسترسی به آنها تلاش میکنند. ارزشهايی که مناسب یک نظریه خشونت سیاسی هستند، مقولاتی کلی از شرایطی هستند که بسیاری از انسانها برای آنها ارزش قائلند و نه آن ارزشهایی که به طور خاص مطلوب افراد خاصی هستند.
در اصطلاح روانشناسی، ارزشها مقاصد انگیزه انسانیاند و احتمالاً از نیازها و غرایز نشأت میگیرند. اما ارزش های مورد نظر گِر سه نوع کلی دارند که عبارتند از: 1) ارزشهای رفاهی، 2) ارزشهای مربوط به قدرت و 3) ارزش های بین شخصي.
1_ ارزشهای رفاهی
ارزشهای رفاهی، ارزشهای مستند که مستقیماً با رفاه مادی و تحقق نفس در ارتباطاند از جمله کالای مادی زندگی ـ مثل غذا، مسکن، خدمات بهداشتی و آسایش مادی ـ و گسترش تواناییهاي فیزیکی و روانی و استفاده از آنها. به این ارزشها، ارزشهای اقتصادی و ارزشهای خود فعلیتبخش نیز میگویند.
2_ ارزشهای قدرتی
به نظر گِر ارزشهای مربوط به قدرت، ارزشهایی هستند که میزان توان انسانها در نفوذ بر کنشهای دیگران و اجتناب از دخالت ناخواسته دیگران در کنشهای خود را تعیین میکنند. ارزشهای مربوط به قدرت که به طور خاص در خشونت سیاسی اهمیت دارند، شامل تمایل به مشارکت در 3_ ارزشهای بین شخصي
ارزشهای بین شخصي عبارتند از رضایتهای روانی که ما در تعامل غیر اقتدارآمیز با دیگر افراد و گروهها در صدد کسب آنها هستیم. این ارزشها شامل موارد ذیل است: 1) میل به منزلت یعنی کسب نقشی مورد قبول عموم تا به مدد آن در تعامل با دیگران میزانی از پرستیژ را کسب کنیم؛ 2) نیاز به مشارکت در گروههای با ثبات و حمایتگری (مثل خانواده، اجتماع، انجمنها و...) که همدلی و عاطفه را به ما ارزانی میدارند. 3) احساس اطمینانی نشأت گرفته از اعتقاد به باورهای مشترک درباره ماهیت جامعه و جایگاه شخص در آن و نیز مبنیهای حاکم بر تعاملات اجتماعی. این سه طبقه از ارزشهای بین شخصي را منزلت، تعلق به جمع و انجام فکری نیز مینامند.
موقعیت ارزشی
انتظارات ارزشی یک جمع، میانگین موقعیتهای ارزشیای است که اعضاء خود را به گونهای تواناییهای ارزشی یک جمع، میانگین موقعیتهای ارزشیای است که اعضاء آن جمع خود را در کسب و حفظ آن توانا میدانند. تواناییهای ارزشی نیز مضامینی مربوط به حال و آینده دارند. نمونه تواناییهای ارزشی در زمان حال چیزهایی است که انسانها واقعاً قادر به کسب آن بودهاند و یا محیط برای آنها فراهم آورده است؛ یعنی موقعیت ارزشی آنها. تواناییهای ارزشی در آینده چیزهایی
هستند که انسانها معتقدند مهارتهای خودشان و وجود دوستان و زمامدارانشان در طی زمان امکان کسب و حفظ آنها را فراهم خواهند آورد یعنی پتانسیل ارزشی آنها.
فرصتهای ارزشی و انواع آن
سلسله اقداماتی که مردم برای کسب یا حفظ موقعیتهای ارزشی مطلوب خود در اختیار دارند را فرصتهای ارزشی گویند. فرصتهای ارزشی به سه نوعاند: 1 شخصی 2 اجتماعی 3 سیاسی؛
1_ فرصتهای شخصی
فرصتهای شخصی ظرفیتهای ذاتی یا اکتسابی افراد برای دست زدن به اقداماتی ارزشافزا است. 2_ فرصتهای اجتماعی
سلسله کنشهای عادی است که اعضای یک جمع برای اقدام مستقیم جهت افزایش ارزشها در اختیار دارند. فرصتهای اجتماعی برای کسب ارزش اقتصادی شامل دامنه و تعداد شغلهای پاداش آفرین، سهولت دسترسی به این مشاغل و منابع اقتصادی موجود برای پرداخت به کسانی است که بدين مشاغل پرداختهاند.
3_ فرصتهای سیاسی
سلسله کنشهای عادی است که اعضاء یک جمع به منظور وادار ساختن دیگران به تأمین ارزشهايی که رضایت خاطر آنها را فراهم میآورد در اختیار دارند. فرصتهای سیاسی به کنشهای سیاسی به عنوان وسیله اشاره دارد و نه هدف. فرصتهای مشارکت سیاسی به عنوان یک هدف فینفسه جزو فرصتهای ارزشی اجتماعی قرار میگیرند. همین رویهها و نهادهايی که فرصتهای ارزش اجتماعی را فراهم میآورند، معمولاً ابزارهایی را نیز در اختیار جمع میگذارند که میتواند به واسطه آنها از حکومت تقاضای مزایای رفاهی و قدرت کند. انواع دیگری از فرصتها نیز وجود دارند که به معنای مورد نظر در اینجا سیاسی هستند از جمله رویههای چانهزنی جمعی که کارگران از طریق آنها میتوانند خواهان اختیارات رفاهی بیشتری از کارفرمایان خود شوند.
به نظر گر شدت خشم انسانها در آغاز تابع چند متغیر روانی ـ فرهنگی است. 1) اولین متغیر اینکه هر قدر اختلافی که افراد میان انتظارات و تواناییهایشان مشاهده میکنند بیشتر باشد، نارضایتیشان نیز بیشتر خواهد بود. 2) دومین متغیر هرچه اهمیت ارزشهای تحت تأثیر در نزد افراد بیشتر باشد و دیگر رضایتهایی که باید بدانها تکیه کنند کمتر باشند، نارضایتی آنها بیشتر خواهد بود. 3) سومین متغیر اینکه اگر افراد راههای بدیل بسیاری برای ارضای انتظارات خود داشته باشند احتمال آن وجود دارد که نارضایتی از شکستهایشان را دیرتر حس کنند. اما اگر راههای بدیل کم و اندکی داشته باشند این احتمال وجود دارد که به خشم آیند. 4) چهارمین عنصر تعیینکننده زمان است؛ اگر امکان بروز خشم در کوتاه مدت وجود نداشته باشد، قبل از فرونشستن هرچه شدت آن بیشتر باشد، دوام آن نیز بیشتر است. مثلاً بسیاری از انسانها طی زندگی خود بار اندوه عمیقی را بر دوش میکشند و آنرا به فرزندان خود منتقل میکنند.
گر معتقد است که عوامل تعیینکننده نارضایتی را میتوان هم به فرد فرد انسان ها و هم به انسانها به طور جمعی تعمیم داد. البته برای تجزیه و تحلیل نارضایتی باید آن شرایط خاص اجتماعی و الگوهای حوادثی که باعث نارضایتی میشوند و نیز شناسایی گسترده آن در جمع را درنظر گرفت.
عوامل تعيين كننده شدت محروميت نسبي
1_ میزان محرومیت نسبی
براساس این نظر شدت محرومیت نسبی در بین افراد قویاً تحت تأثیر میزان متوسط اختلاف درک شده میان انتظارات ارزشی و تواناییهای ارزشی آنها قرار دارد. در ضمن هرگونه افزایش در سطح متوسط انتظارات ارزشی در یک جمع بدون افزایش تواناییهای ارزشی به موازات آن و همچنین هرگونه کاهش در سطح متوسط توانایی ارزشی آنها بدون آنکه به موازات آن کاهش در انتظارات ارزشیشان پدید آید. شدت محرومیت نسبی را افزایش میدهد.
2_ اهمیت ارزشها
اهمیت طبقات ارزشی که فرد احساس میکند با آنها فاصله دارد بر شدت محرومیت نسبی تأثیر دارد. هرچه این طبقات برای فرد با اهمیتتر باشند فاصله درک شده بیشتر و شدت محرومیت نیز بیشتر خواهد بود. پس اهمیت طبقهای از ارزشها برای یک فرد تعیین کننده انگیزه وی در کسب یا حفظ موقعیت ارزشی مطلوب است. میزان اهمیت یک طبقه ارزشی نیز برای افراد در نتیجه میزان تعهد آنها نسبت به وضعیت ارزشی مطلوب است.
نظریات خشونت سیاسی در مورد اهمیت ارزشها برای افراد به طور کلی چنین عقیده دارند که انقلاب ها زمانی بوقوع میپیوندند که مهمترین و بنیادیترین ارزشهای انسانها در معرض تهدید قرار گیرند و هرچه مردم انگیزه بیشتری نسبت به هدفی داشته باشند و یا خود را بیشتر نسبت به حفظ سطح قابل دسترسی از ارزشها متعهد بدانند شدیدتر از دیگران از اختلال در آن رنجیده خاطر میشوند و بیشتر از دیگران انگیزه خشونت پیدا میکنند. همچنین اگر افراد از دستیابی طبقات ارزشی دیگر نیز محروم شوند، محرومیت نسبی آنها نیز افزایش خواهد یافت اما اگر انسانها همچنان بتوانند طبقات دیگری از ارزشها را کسب کنند احتمال آن وجود دارد که از میان رفتن ارزشهای نسبتاً مهم را تحمل نمایند.
در مورد تأثیر طبقات ارزشی در بروز خشونت سیاسی برخی از متفکرین تنها بر فقدان یک طبقه ارزشی تأکید کردهاند مثل مارکس که ارزش اصلی را اقتصاد میداند و حال آنکه هاناآرنت که انقلاب را به سرکوب احساسات آزادیخواهانه نسبت میداد، اما گِر مدعی است که محرومیت نسبی در ارتباط با هر طبقه از ارزشهای مشترک رفاهی، قدرتی یا بین شخصي ممکن است به خشونت سیاسی منجر شود.
3_ تعداد فرصتها
سومین عامل تعیینکننده شدت محرومیت نسبی، ویژگیای به نام تعداد فرصتهاست که مربوط به تواناییهای ارزشی است. یعنی تعداد و گستره اقدامات بدیلی که انسانها میتوانند برای رسیدن به برداشت مورد نظر خود از زندگی خوب انجام دهند. و شدت محرومیت نسبی نیز بسته به نسبت فرصتهای ارزشیای که در آن اختلال ایجاد شده یا انتظار میرود ایجاد شود، تغییر میکند. براساس این برداشت، افزایش فرصتهای انسانها، پتانسیل بینظمی مدنی را کاهش میدهد. اما شدت محرومیت نسبی به شکلی معتدل برحسب تعداد فرصتهای ارزشی که فعالانه پیگیری شده و در آنها اختلال ایجاد شده یا تصور میشود که اختلالهایي به وجود آمده، تغییر کرده و شدیدتر خواهد شد.
شاخصهای تعیین کننده گستره محرومیت نسبی
گستره محرومیت نسبی عبارت است از میزان شیوع آن در میان اعضای یک جمع با توجه به هر طبقه از ارزشها. معمولاً محرومیتهای غیر منتظره شخصی، مثل شکست در دستیابی به یک پیشرفت مورد انتظار یا خیانت معمولاً در یک زمان خاص بر تعداد اندکی از مردم تأثیر میگذارند و بنابراین از گستره کوچکی برخوردارند. اما حوادث و شرایطی مثل سرکوب یک حزب سیاسی، یا تورم شدید، احساس محرومیت نسبی را در میان تمامی گروهها یا دستههايی از مردم تسریع خواهد کرد و در نتیجه از گستره وسیعی برخوردار است.
به علاوه از طرف دیگر، شدت محرومیت نسبی متغیری روانی-فرهنگی است و واحد اصلی تجزیه و تحلیل در آن فرد است و شدت خشم متعاقب آن در یک جمع، مجموع (یا متوسط) خشمی است که اعضای آن حس میکنند. اما گستره محرومیت نسبی متغیر اجتماعی است و واحد تجزیه و تحلیل در آن جمع است و سؤال عملیاتی در آن عبارتست از نسبت اعضای آن جامعه که از سطوح خاصی از نارضایتی برخوردارند. برای پی بردن به گستره محرومیت نسبی در این رهیافت ابتدا گروههایی که به طور بالقوه تحت تأثیر محرومیت نسبی قرار دارند مشخص میشوند و سپس با مراجعه به این گروههای از پیش تعیین شده شدت محرومیت نسبی در آنها مورد ارزیابی قرار میگیرد. این گروهها میتوانند از اقشار اجتماعی، سیاسی یا منطقهای باشند. همچنین گستره محرومیت نسبی را میتوان با استفاده از شاخصهای محرومیت نسبی برای هر دسته از ارزشها مورد بررسی قرار داد. مثلاً سطح درآمد نسبی به عنوان شاخصی برای گستره محرومیت اقتصادی، میزان مهاجرت به عنوان شاخصی برای فروپاشی اجتماع سنتی یا سیاستهای سرکوبگرانه حکومت ها به عنوان شاخصی برای محرومیت در زمینه قدرت. همچنین گستره شرایط اجتماعی را میتوان از فرضیههای شدت محرومیت نسبی که باعث نارضایتی گسترده میشود استنتاج کرد. گِر از چهار منبع برای انتظارات فزاینده نام میبرد که عبارتند از: 1 اثر نمایشی یا سرایتی، 2 باورهای جدیدی (ایدئولوژیهای جدید) که انتظارات بیشتر را توجیه میکنند، 3 تأثیرات ارتقای موضعیت ارزشی گروههای دیگر (گروه مرجع) و 4 عدم تعادل ارزشی.
1_ تأثیرات نمایشی یا سرایتی؛ روبرو شدن با شیوههای جدید زندگی
یکی از تصمیمات آسان و رایج در تحقیقات مربوط به نوسازی این است که آشنایی غیر غربیان با فرهنگ غرب باعث میشود غیر غربیان به کالاهای جدید و شیوههای جدید زندگی تمایل پیدا کنند. از این رو آقای بلانکستون معتقد است که: «مردمی با سطح پایین زندگی، با مزایای سطح بالاتر زندگی آشنا میشوند و در نتیجه این تأثیر سرایتی خواهان سطح بالاتری از کالاها میشوند.»
راههای چند برای آشنایی با کالاها و شیوههای جدید زندگی غربی وجود دارد که از جمله آنها سواد و آموزش میباشد و اغلب تأکید میشود که سواد و آموزش به سبک غربی منابع عمده انتظارات فزاینده هستند. با اهمیت یافتن ارزشهای غربی در نزد فردی که در معرض آموزش به سبک غربی قرار گرفته سطح انتظارات وی نیز افزایش مییابد. این تصور نیز وجود دارد که تکمیل آموزش او را به اهدافش (مثل پول، منزلت و مشارکت سیاسی) نزدیکتر میسازد. در این هنگام اگر وی با کمبود شغل، دستمزد اندک، دشمنی یا مزاحمت خویشاوندان و کمبود تواناییهای سیاسی خود مواجه شود پیامد امر بیداری از اوهام و بروز خشم است. همچنین این ادعا که مهاجرت به مراکز شهری همراه با افزایش انتظارات انسانها تا سطحی بسیار بالا و ارضاء ناپذیر است و بدین ترتیب به خشونت منجر میشود نیز سؤال برانگیز است. برای حل تعارض باید گفت یافتههای مختلف نشان میدهند که تأثیر سرایتی فرهنگ مادی و سیاسی سایر اقوام و ملل به روی انتظارات افراد عمل میکنند. اما این امر در اوضاع و احوال خاصی باعث افزایش انتظارات میشود و هرگاه که چنین شود الزاماً به افزایش نارضایتی و وقوع خشونت سیاسی منجر خواهد شد.
حال سؤال این است: تأثیر سرایتی تحت چه شرایطی فعال میشود؟ در جواب باید گفت در شرایطی که محرومیتی از قبل موجود باشد، امکان چرخش یک گروه به سمت انتظارات ارزشی فزاینده از طریق تماس نمادین با شیوه جدیدی از زندگی، قویاً تحت تأثیر شدت و گستره محرومیت نسبی از قبل موجود در آن گروه قرار دارد.
به بیان دیگر میزانی از محرومیت نسبی پیش شرط تحقق تأثیر سرایتی است. یعنی هرچه شدت محرومیت نسبی بیشتر باشد مردم آمادگی بیشتری برای پیگیری و پذیرش هنجارها و باورهایی پیدا میکنند که توجیه کننده انتظارات جدید هستند و وعده کسب آنها را میدهند.
در مجموع تماس و آشنایی با مزایای مادی و قدرتی یک شیوه بهتر زندگی حتی باعث چرخش کسانی که شدیداً ناراضیاند نمیشود مگر آنکه بدانند فرصتهايی برای کسب آن کالاها دارند. مثلاً یک روستایی ممکن است خواهان زندگی بهتری باشد اما از آنجایی که راه هیچگونه اقدامی را برای کسب آنها به روی خود گشوده نمیبیند، شیوه زندگی شناخته شده خود را که راضی کننده نیست اما آشنا است رها نمیکند.
2_ ایدئولوژیهای جدید
به نظر میرسد، عامل تسریع کننده لازم این است که فرد پیش از آنکه مستعد پذیرش ایدئولوژی انقلابی شود، به طور ذهنی از فقر خود آگاه گردد.
ایدئولوژیهای پیشرفت و انقلاب نه در جوامع ایستا بلکه به موثرترین صورت در میان انسانهایی که تغییرات فاحشی را تجربه کردهاند، شکل میگیرد. تروتسکی در بیانیه مشهور خود به این نکته اشاره میکند: «صِرف وجود محرومیت برای وقوع قیام کافی نیست؛ اگر چنین بود، تودهها باید همیشه در حال شورش میبودند. لازم است که ورشکستگی رژیم اجتماعی به طور قطعی آشکار شده باشد، این محرومیتها تحمل ناپذیر شوند و همچنین شرایط و ایدههای جدید، دورنمایی از یک راه ثبات انقلابی را روشن سازد.»
بنابراین هنگامی که انسانها شکست را تجربه میکنند، مستعد چرخش به سوی ایدئولوژیهاي توجیه کننده انتظارات جدید و تشدید شده میشوند. هنگامی که شرایط زندگی آنها نسبتاً ایستا و منسجم باشد بعید است که جذب ایدئولوژی جدید شوند.
3_ دستاوردهای ارزشی گروههای مرجع
منبع مهم دیگر انتظارات فزاینده، تأثیر سرایتی متحرک رو به بالای یک گروه اجتماعی بر افزایش انتظارات گروههای دیگر است. گفته میشود که محرومیت نسبی هنگامی افزایش مییابد که افراد وضعیت خود را با وضعیت گروه مرجعی مقایسه میکنند که آنچه را میخواهند و فکر میکنند باید داشته باشند دارد. هرچه مابه التفاوت منفی افراد بیشتر باشد محرومیت نسبی آنها نیز بیشتر خواهد بود.
به عقیده رانسیمان: «رفاه میتواند با آگاه ساختن مردم از امکان معیارهایی بالاتر از آنچه پیش از این امید نیل به آن را داشتند، دور باطل میان فقر و محافظهکاری را بشکند. برعکس اگر کاهش میزان رفاه چندان شدید نباشد میتواند با جلوگیری از مقایسه با گروههای خوش اقبالتر حس محرومیت نسبی را محدود سازد.» این رابطه ممکن است زیربنای این برداشت باشد که امکان بروز انقلابها در زمان افزایش رفاه بیشتر است. هنگامی که تحرک برخی از گروهها افزایش یابد گروههای با تحرک کمتر انتظارات خود را با مراجعه به گروههای پر تحرکتر تنظیم میکنند. اما این رابطه قید و 4_ عدم تعادل ارزشی
گفته میشود که اختلاف میان سهم نسبتی یک گروه در ارزشهای رفاهی در مقابل سهم آن در ارزشهای مشارکتی یا منزلتی نیز نوعی تأثیر سرایتی بر انتظارات ارزشی دارد. به طور خلاصه چنین استدلال میشود که اگر یک گروه نسبت به گروههای دیگر، در توزیع یک ارزش در مرتبه بالاتر قرار داشته باشد، اعضای آن خواهان مرتبه مشابهی در دیگر ارزشها خواهند شد.
از طرف دیگر، نرخ افزایش انتظارات ارزشی یک گروه برای یک ارزش آشکار پایین، تا حدی تحت تأثیر این مطلب قرار دارد که ارزش مورد اختلاف تا چه میزان ارزش پایهای برای سایر به این ترتیب اگر یک گروه نسبت به گروههای دیگر در توزیع یک ارزش در مرتبه بالایی قرار داشته باشد اعضای آن خواهان مرتبه مشابهی در دیگر ارزشها خواهند شد. گونه محدودتری از این فرضیه تمایل به انقلاب را به کسانی نسبت میدهد که تجربهای درکسب ارزشهای اقتصادی یا منزلتی داشتهاند، بدون آنکه افزایش مشابهی در توانایی آنها برای مشارکت در سیاست صورت گرفته باشد.
ریشههای اجتماعی محرومیت، عوامل تعیینکننده توانایی ارزشی و انواع آن:
1_توانايي ارزشي رفاهی و خشونت سیاسی
2_توانايي ارزشي بین شخصی و خشونت سیاسی
3_توانايي ارزشي قدرتی و خشونت سیاسی
همانطور که در بالا به آن اشاره شد، تواناییهای ارزشی انسانها به عنوان وضعیتهایی ارزشی که انسانها خود را قادر به کسب و حفظ آن میدانند تعریف شد. به بیان دیگر تواناییها تابع آنچه انسانها دارند و نیز آنچه فکر میکنند میتوانند بدست آورند است. اساسیترین محدودیت ساختاری توانایی ارزش انسانها به ذخیرههای ارزشی قابل توزیع در جامعه مربوط میشود. یعنی اگر جامعهای از منابع گسترده و توانایی آشکاری برای تبدیل آنها به شرایط رضایتبخشتر زندگی برخوردار باشد و مردم از فرصتهای متنوع و معقول و مؤثری برای سهیم بودن در این فرصتها برخوردار باشند در آن صورت تواناییهای ارزشی مفروض بالا خواهد بود. اما اگر منابع محدود و اقدامات ارزشی انجام شده ناچیز باشد یا اگر فرصتهای اندکی وجود داشته باشد مردم احتمالاً امید اندکی نسبت به آینده خود خواهند داشت. از طرف دیگر، دو گونه نگرش در مورد ذخایر ارزشی اجتماعی و چگونگی توزیع آن وجود دارد. اول اینکه: در جوامعی با ذخایر ارزشی نسبتاً ثابت یا غیر قابل انعطاف تواناییهای ارزشی بیشتر گروهها ایستا است و هرگونه دستاورد ارزشی یک گروه ممکن است باعث افول موقعیت ارزشی دیگر گروهها شود و به عنوان زوال تواناییهای ارزشی تلقی گردد. دوم اینکه: در جوامعی با ذخایر ارزشی نسبتاً انعطاف پذیر احتمال بروز این پیامد کمتر است. یعنی دستاورد یک گروه افول موقعیت ارزشی دیگر گروهها را به همراه نخواهد داشت.
به علاوه چهار الگوی کلی تجربه و نظر که تواناییهای ارزشی انسانها را محدود میسازند در فرضیههای زیر معرفی شدهاند:
1_ تواناییهای ارزشی متصوره قویاً تحت تأثیر میزان برداشت از انعطاف پذیری ذخایر ارزشی در یک جامعه قرار دارد.
2_ هرچه تصور انعطاف پذیری ذخایر یک ارزش در جامعهای بیشتر باشد تواناییهای متصوره گروه در ارتباط با آن ارزش قویاً به طور معکوس تحت تأثیر رو به بالای دیگر گروهها در ارتباط با آن ارزش قرار دارد. به عنوان مثال اقدامی دولتی همچنان که برای یک گروه مطلوبیت دارد شاید برای گروه دیگر زیانآور باشد.
3_ تواناییهای ارزشی متصوره قویاً و به طور معکوس تحت نرخ تجربه گذشته گروه از خسارت ارزشی قرار دارد. براساس این فرضیه تجربه گذشته یک گروه و شرایط اجتماعی آن در تعیین میزان باور اعضای آن گروه در مورد امکان حفظ یا بهبود شرایط خود نقش تعیینکننده 4_ تواناییهای ارزشی متصوره قویاً تحت تأثیر تعداد و دامنه فرصتهای ارزشی مهیا برای اعضای گروه قرار دارد. رابطه عکس آن این است که هرگونه کاهش در فرصتهای ارزشی یک گروه حتی اگر ذخایر ارزشی زیاد و رو به افزایش باشند باعث کاهش تواناییهای ارزشی میشود. مورد خاص از این رابطه، وضعیت گروهها در جوامع در حال توسعهای است که اعضای آنها از دسترسی به فرصتهای ارزشی موجود برای سایر گروهها محروم ماندهاند.
در انتها باید گفت که میان میزان توسعه ذخایر ارزشی از طرفی و محرومیت گروهها رابطهای معکوس برقرار است به گونهای که هرچه نرخ بسط و توسعه ذخایر ارزشی در یک جامعه بالاتر باشد شدت محرومیت نسبی در میان گروههایی با فرصتهای ارزشی بسیار پایین بیشتر خواهد بود. فرصتهای ارزشی یک گروه هنگامی به شکلی بارز پایین است که اعضای آن براساس معیارهای انتسابی از به کار بردن فنون ارزش افزایی که در اختیار دیگران است منع شدهاند.
انواع تواناییهای ارزشی و رابطه آنها با خشونت سیاسی
1_ تواناییهای ارزشی رفاهی و خشونت سیاسی
بیشتر ارزشهای رفاهی ذاتاً انعطاف پذیرند هر چند که از نظر کمی تفاوتهایی در میان انواع جوامع و نیز گروههای درون آنها وجود دارد. بنابراین، هنگامی که ارزشهای اقتصادی، انعطاف پذیر و زندگی انسانها نزدیک به مرز معیشت باشد تقریباً هرگونه افول اقتصادی میتواند ظهور خشونت را شتاب بخشد. همچنین، بلایای طبیعی مانند خشکسالی و قحطی نیز خصوصاً در جوامع روستایی بارها به شورش انجامیدهاند. یا افزایش مالیات و قیمت مواد غذایی نیز بارها همین تأثیرات را به دنبال داشته است.
2_ توانايي هاي ارزشي بين شخصي و خشونت سياسي
2-1- انجام عقیدتی
برخی از کلیترین تبیینها درباره ریشههای انقلاب و دیگر اشکال خشونت جمعی، سرمنشاء خشونت جمعی را در از میان رفتن انجام عقیدتی میدانند یعنی از میان رفتن ایمان انسان به اعتقادات و هنجارهای حاکم بر تعامل اجتماعی. دو عقیده در رابطه با انجام اجتماعی وجود دارد اول اینکه انسجام اجتماعی هم هدف است و هم وسیله و در نتیجه هم زوال در موقعیت ارزشی و هم زوال فرصتهای ارزشی محسوب میشود. استدلالی که انجام عقیدتی را به عنوان یک هدف (یعنی به عنوان شرایطی ذاتاً ارزشمند) در نظر میگیرد بر آن است که مردم نیاز به باورهایی دارند که تفسیری از جهان انجام دهد و هنجارهایی که آن تفسیر را، با رفتار روزمره آنها مرتبط سازد. اگر اعضای یک گروه به مجموعهای از باورها و هنجارها اعتقاد داشته باشند و آن را صحیح بدانند از موقعیت ارزشی عقیدتی بالایی برخوردار خواهند بود. دوم اینکه انجام عقیدتی همچنین بر فرصتهای ارزشی 2-2- منزلت
بلند پروازیهای منزلتی ارضا نشده گروه و مقاومت گروههای منزلتی بالاتر در مقابل بلند پروازیها اغلب به عنوان منابعی برای خشونت ذکر میشوند.
3_ توانايي هاي ارزشي قدرتي و خشونت سياسي
توزیع و استفاده از ارزشهای مربوط به قدرت در یک نظام سیاسی دو نوع تأثیر نسبتاً متفاوت بر تواناییهای ارزشی اعضای آن میگذارد. اگر چرخش نخبگان در سطوح بالا و فرصتهای مشارکت سیاسی وسیع باشد تواناییهای ارزشی مربوط به قدرت شهروندان نیز احتمالاً بالا خواهد بود. به نظر میرسد که تمایل به مشارکت و رهبری در هر جامعهای باعث انگیزش برخی انسانها میشود. اگر اشتراک در ارزشهای مربوط به قدرت در سطحی وسیع نباشد محرومیت نسبی در زمینه مشارکت احتمالاً شدید خواهد بود. تأثیر دوم و کلیتر قدرت بر تواناییهای ارزشی تابع استفاده بالقوه و بالفعل از آن برای تعدیل محرومیت است. از قدرت میتوان برای کاهش منابع نارضایتی و همچنین افزایش فرصتهای ارزشی اجتماعی و سیاسی گروههای ناراضی، افزایش برون نهادها و تخصیص مجدد کالاهای اقتصادی و گاه افزایش مشارکتی و منزلتی، ایجاد و حفظ امنیت و تحکیم انجام عقیدتی استفاده کرد.
3-1- میل به قدرت
ظرفیت نظام سیاسی برای ارضای انتظارات ارزشی مشارکت کسانیکه خواهان سطوح بالایی از قدرت هستند (یعنی آرزومندان نخبگی) تابعی از نسبت میان تعداد آرزومندان نخبگی و تعداد موقعیتهای نخبگی است که تحت تأثیر تناوب تغییر مقامات قرار دارد. اگر این نسبت بالا باشد توانایی ارزشی مشارکتی نیز بالا خواهد بود. در ضمن اگر در مقایسه با تعداد فعالان فرصتهای بسیاری برای مشارکت در تصمیمگیری وجود داشته باشد تواناییهای ارزشی مشارکتی نیز بالا خواهند بود.
به طور خلاصه، آرزومندان نیل به جایگاه نخبگی تمایل زیادی به کسب قدرت سیاسی دارند و اگر مانعی برسر راه دسترسی آنها بدین جایگاه، یعنی اقتدار سیاسی مرکزی، ایجاد شود خشمگین 3-2- مهارت هاي قدرت
از طرف دیگر، گفته میشود که اگر مقامات نخبه از مهارتهای مناسب برای کاهش فشارهایی که بر نظام وارد میآید و منابعی که بتوانند با آن کار کنند برخوردار باشند یا نگرشهای بنیادینی درباره مطلوبیت همکاری برای حل مشکلات داشته باشند، ظرفیت سازگاری بالا خواهد بود. هرچه این شرایط کمتر وجود داشته باشند ظرفیت سازگاری نیز پایین و در نتیجه تواناییهای ارزشی نیز اندک خواهد بود. نخبگان باید مهارت لازم را برای کارکردهای نخبگی داشته باشند. اگر این الگوهاي محروميت نسبي
به نظر گر جامعهای که در آن موقعیتهای ارزشی درخواست شده با موقعیتهای قابل دسترس در تعادل تقریبی نباشد جامعهای نامتعادل است و سه رابطه کلی میان انتظارات ارزشی و تواناییهای ارزشی و به عبارت دیگر سه الگوی متمایز از عدم تعادل را میتوان در این جوامع نشان داد:
1_ محرومیت نزولی
که در آن انتظارات ارزشی یک گروه نسبتاً ثابت باقی میمانند اما این تصور وجود دارد که از جمله مثالهای محرومیت نزولی اين موارد هستند: 1) تأثیرات مالیات صعودی بر ثروتمندان و تعیین مالیات کمتر برای فقیران، 2) از میان رفتن نفوذ سیاسی نخبگان و گروههای مخالفی که به تازگی از فعالیتهای سیاسی منع شدهاند و احساس افول منزلت و نفوذ گروههای طبقه متوسط همراه با افزایش گروههای طبقه کارگر.
همچنین وضعیت یا پتانسیل ارزشی یک گروه خاص نیز ممکن است نه به دلیل کاهش یا توزیع مجدد مجموع ارزشهای قابل دسترسی در یک جامعه بلکه به دلیل کاهش تعداد یا تناسب فرصتها مثلاً کاهش فرصتهای شغلی برای کارگران غیرماهر در جوامع بسیار صنعتی و عدم برخورداری مهاجران روستایی تازه وارد از روابط اجتماعی با ثبات در شهر دچار زوال شود.
از طرف دیگر، محرومیت نزولی بیانگر زمینههایی است که در آنها آگاهی گروهی درباره موقعیتهای ارزشی قابل قبول طی زمان تغییر اندکی کرده اما تصور فرد این است که متوسط موقعیت یا پتانسیل ارزشی قابل دسترس به شدت کاهش مییابد.
2_ محرومیت ناشی از بلند پروازی
که در آن تواناییهای ارزشی نسبتاً ایستا باقی میمانند و در مقابل انتظارات ارزشی افزایش مییابند یا تشدید میشوند. در این مدل افزایش انتظارات ارزش انسانها بدون تغییر همزمان در موقعیت یا پتانسیل ارزشی است و آنهایی که دچار محرومیت نسبی ناشی از بلند پروازی میشوند پیشبینی نمیکنند که آنچه را دارند به میزان زیادی از دست بدهند و چنین نیز نمیشود. خشم آنها به دلیل آن است که احساس میکنند فاقد ابزارهایی برای نیل به توقعات جدید یا تشدید یافته هستند.
افزایش انتظارات ارزشی افراد ممکن است حاکی از تقاضای میزان بیشتر از ارزشهایی باشد که پیش از این تا حدودی موجود بوده است. به عنوان مثال: تقاضا برای کالاهای مادی بیشتر یا میزان بیشتری از عدالت و نظم سیاسی يا ممکن است تقاضا مربوط به ارزشهایی باشد که پیش از این هرگز وجود نداشتهاند مثل: مشارکت سیاسی در مناطقی که قبلاً موجود نبوده و همچنین این افزایش ممکن است نمایانگر تشدید یافتن تعهد نسبت به (اهمیت یافتن) موقعیتی ارزشی باشد که پیش از این کمتر خواهان آن بودند.
از طرف دیگر، در این نظریه فرض بر این است که انتظارات برخی از مردم صرفاً وقتی افزایش پیدا میکند که افراد با زندگی بهتر مادی روبرو میشوند یا از آن آگاهی پیدا میکنند.
به طور خاص ممکن است سطح انتظارات تحت تأثیر بهبود وضع دیگر گروهها و در عین حال ثابت ماندن وضعیت گروه خودی افزایش پیدا کند.
3_ محرومیت صعودی
در این مدل از محرومیت نسبي همراه با افزایش شدید انتظارات ارزشی و کاهش همزمان و شدید تواناییهای ارزشی است. این الگو، گونه تعمیم یافتهای از مدل ارائه شده از سوی دیویس است که به عنوان منحنی (ژ) مطرح میباشد. براساس این الگو بیشترین احتمال وقوع انقلابها هنگامی است که پس از یک دوره طولانی از توسعه عینی اقتصادی و اجتماعی دورههای کوتاه از عقب ماندگی شدید حاصل آید.
این مدل را میتوان مورد خاصی از محرومیت نسبی ناشی از بلند پروازی تلقی کرد که در آن بهبود طولانی مدت و کم و بیش پیوسته در وضعیت ارزشی مردم، انتظاراتی را درباره استمرار این بهبود پدید میآورد. اگر تواناییهای ارزشی پس از یک دورهای از بهبود ثابت بماند و یا کاهش پذیرد، محرومیت نسبی صعودی حاصل میآید.
چنین الگویی بیشتر در جوامعی شیوع دارد که به طور همزمان با تحولات ایدئولوژیک و سیستمی روبرو میشوند. فشار اقتصادی در یک اقتصاد رشد یابنده نیز میتواند همین تأثیر را به بار آورد. طرح یک ایدئولوژی نوسازی در جامعهای که عدم انعطاف ساختاری مانع از آن میشود که ارزشها از نقطه خاصی فراتر روند نیز به همین صورت است.
نتیجهگیریها و انتقادات
تلاش جامعتر در راه ارایه یک نظریه انقلاب براساس عوامل روانشناختی از سوی تد رابرت گر صورت گرفته است. او درصدد ارایه نظریهای عمومی در باب شرایطی است که احتمال و وسعت خشونت مدنی را تعیین میکند. با وجودی که گر تأثیر ساختاری اجتماعی را نفی نمیکند، فرض را بر این مینهد که نظریه خشونت مدنی، باید مبتنی بر شناخت نظاممندی از ویژگیهای انسانی باشد که چگونگی واکنش انسانها به برخی از ویژگی جامعهشان را تعیین میکند. گر معتقد است که محرومیت نسبی به سرخوردگی و سرخوردگی به خشم منجر شود. یکی از پاسخها به سرخوردگی خشم است که میتواند به رفتار خشونتآمیز منجر گردد. به نظر گر یک دسته از متغیرها شدت خشم را تعیین میکنند و دستهای دیگر متغیرهای واسطی هستند که احتمال و شدت خشونت آشکار را به عنوان پاسخی به خشم تعیین مینمایند و در مورد هر گروه از متغیرها، گزارههایی ارایه میکند. در حقیقت آنچه که گر ارایه میکند نظریهای جامع برای تبیین انقلاب محسوب نمیشود بلکه صرفاً نشان میدهد که شدت و گستره خشونت جمعی بستگی به میزان محرومیت نسبی اعضای جامعه دارد. اما گر نقش حکومت را در بر انگیختن خشونت سیاسی تحلیل نمیکند و در نتیجه «مسئول ایجاد خشونت جمعی» را نیز مشخص نمینماید. همچنین نظریه گر نشان نمیدهد که چگونه سرخوردگی افراد ناهماهنگ به تهاجم جمعی به صاحبان قدرت تبدیل میشود؛ در همه جوامع، افراد زیادی سرخورده هستند و میان آنچه هست و باید باشد، فاصلهای را حس میکنند، اما چرا گاهی این احساس به خشونت جمعی تبدیل میشود؟ و چه شرایطی برای تبدیل احساس محرومیت نسبی، به تعارض سیاسی لازم است؟ این سؤالی است که بی تردید از طریق روانشناسی نمیتوان به آن پاسخ گفت.
مشکل دیگر نظریه گر این است که انقلاب را با خشونت سیاسی یکی میداند یا آن را شاخه فرعی خشونت سیاسی فرض میکند. حال آنکه انقلاب را میتوان به گونهای تعریف کرد که خصوصیات و فرآیندهایی غیر از خشونت سیاسی را نیز شامل میشود.
در انتها مباحثم را با اشاره به جملهای از کوهن درباره انتقاد از رویکردی روانشناسانه در زمینه انقلاب به پایان میبرم. آقای کوهن اظهار میدارند که حجم فوق العاده هنگفتی از نوشتهها تولید شده است که مطلب چندانی دربر ندارد: وقتی مردم احساس کنند چیزی را که به اعتقاد خود، مستحقش هستند دریافت نمیکنند مستعد قیام و انقلاب خواهند بود. این تئوری نمیتواند یک رابطه صحیح « اگر
منابع
1- کوهن، استانفورد(1369)، تئوری های انقلاب، ترجمه ع.طیب، تهران، قومس.
2- گر، تد رابرت(1377)، چرا انسان ها شورش می کنند، ترجمه ع. مرشدی زاده، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی.
3- مشیرزاده، حمیرا(1381)، درآمد نظری بر جنبش های اجتماعی، تهران، پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی.
4- جانسون، چالمز(1363)، تحول انقلابی، ترجمه مجید الیاسی، تهران، انتشارات امیرکبیر.
5- برینتون، کرین(1366)، کالبد شکافی چهار انقلاب، ترجمه سید حسن منصور، تهران، امیرکبیر.
6- دارندورف، رالف(1370)، ژرف نگری در انقلاب اروپا، ترجمه هوشنگ لاهوتی، تهران، اطلاعات.
7- هانتینگتون، ساموئل(1370)، سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، نشر علم.
|
|
| تاریخ بروز رسانی ( 11 آذر 1388,ساعت 16:25:31 ) |