صفحه اصلی arrow سياست arrow مقاله arrow نزاع يكصد ساله
صفحه اصلی
فهرست موضوعی
جامعهفلسفهحقوقسياستدينمديريت و برنامهاقتصادتاريخ و باستانادبيات و زبان شناسيهنراخباردانشگاهطرح و عکس
آرشیو
ویژه نامه ی پاییز88
شماره ی دوم/دوره جدید
شماره ی نخست/دوره ی جدید
شماره ی دوازدهم
ویژه نامه ی دین
شماره ی یازدهم
شماره ی دهم
شماره های هشتم و نهم
شماره ی هفتم
شماره های پنجم و ششم
نزاع يكصد ساله چاپ ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   

نزاع يكصد ساله

حاشيه اي بر پريشاني مفهومي سكولاريسم و لائيسيته در ايران

آرش آقامير

 

 

 

سكولاريسم اگرچه در غرب به بار نشست و ثمرات نيكي بر جاي گذاشت، اما در ايران علي رغم تداول مستمر آن، چه از سوي مخالفان كه گاهي نيز به جاي تحليل به فحاشي پرداخته و يا از طرف موافقان كه در مواردي تنها به برگرداني خام اكتفا كرده اند، هيچگاه نتوانست در پس خودآگاهي ايرانيان جايي براي خود باز كند. و در اين ميان گروهي نيز همواره چهره اي حكيمانه به خود گرفته و خويش را در ميان دو سر اين طيف موافق و مخالف فرض مي كنند اما هرگز به گونه اي عقلاني توانايي زدودن ابهام ها و ايهام ها از مفهوم سكولاريسم را ندارند چرا كه به دليل موضع بي موضعي خويش، همواره در لغزشگاه التقاطها ونظريه پردازيهاي عجيب و غريب افتاده اند بطوريكه گاهي از نتايج نيكوي سكولاريسم در غرب سخن مي رانند و در جايي ديگر آن را حتي از ضد دين نيز خطرناك تر مي دانند اين مقاله در نظر دارد تا در حد توان و چارچوب خويش طرحي از تحرير محل نزاع فراهم آورد.

 

سكولاريسم در غرب

پديده سكولاريسم در غرب با مسيحيت رابطه وثيقي دارد و همين رابطه نيز برخي از روشنفكران و نويسندگان را بر آن داشته تا با طرح ادعاي مسيحي بودن فرآيند سكولاريسم، جهان اسلام و ديگر اديان را بي نياز از آن بدانند و پرسش از موجه بودن سكولاريسم در اسلام را مطرح كنند كه چنانچه بعداً توضيح داده خواهد شد اين گمان اشتباه ناشي از تقليل سكولاريسم در يكي از معاني و بروزات آن و اگرچه مهم ترين آنها مي باشد. واقعيت اينست كه دين مسيحيت در تدوين آغازين آن نه ديني دنيوي كه تنها ديني قدساني و نه حتي فقط قدسي بود. در ايضاح تمايز حيثيت قدسي از حيثيت قدساني بايد گفت كه تمامي اديان وجهي قدسي دارند كه به امور معنوي و مينويي دينداران در ارتباط مي باشد و همواره در همه اديان به آنها دعوت شده است. اين امور جنبه هايي از حيات اخروي دينداران را شامل مي شوند كه گاهي نيز ممكن است با برخي از نمودارهاي حيات اجتماعي و فردي آنان مرتبط باشند. اما ساحت قدساني مسيحيت ناشي از اين تمايز اساسي است كه مسيحيت ديانت تجسد است و لذا عالم مظهر جلال خداوندي.‌اين باور باعث شده است كه تنها ساحت قدساني در اين دين اصالت پيدا كرده و دنيا و ساماندهي امور آن امري اعتباري باشد. تفسير و بسط فلسفي چنين باوري، تدوين هر گونه نظريه مبتني بر تعادل دين و دنيا را به بن بست رانده است. مفهوم زوجيت نيز مفهومي است ويژه مسيحيت كه به غليظ تر شدن وجه قدساني اين دين كمك بسياري نموده است. اين مفهوم ناظر به نسبت پيامبر با اجتماع امت از يك سو و كليسا از سوي ديگر است. اين معنا حتي در دنيوي ترين مناسبات انساني يعني ازدواج نيز ساري و جاري شد. لذا ازدواج امري قدساني و تصور طلاق امري محال و فعلي باطل و مخالف اسوه ازدواج اجتماع امت و عيسي مسيح فرض شد. يكي از پيامدهاي فقدان قلمرو عرف و استقلال اصالت آن نسبت به آخرت و در عين حال تعادل دنيا و آخرت همين بود كه در تاريخ مسيحي، تنها تاريخ قدساني شرايط منطبق بر ظهور و بروز پيدا كرده و شرح ظهور و بطون امور قدساني و قلمرو ايمان مجال رشد يافته است. اما پديدار سكولاريسم در غرب را نمي توان تنها در دنيوي شدن مسيحيت منحصر كرد. سكولاريسم به عنوان يك فرآيند در غرب مسير پر پيچ وخمي را درنورديده است. مي توان گفت كه كانون اصلي اين پديدار به لحاظ تاريخي آلمان بوه است و بيش از همه اين فيلسوفان آلماني بوده اند كه درباره سكولاريسم انديشيده و به بحث و جدل پرداخته اند. سكولاريسم در وجه ديگر آن يعني به عنوان مفهومي سياسي، اجتماعي، فرآيند تحول تدريجي و هماهنگ نهاد دين ( كليسا ) و دولت و جامعه مدني در جهت ملزومات دوران مي باشد كه در نهايت به سلطه دين بر امور سياسي - اجتماعي پايان مي بخشد. اگر سكولاريسم به معناي فرآيند تحول در دين مسيحيت از سده هاي ميانه آغاز مي شود، ريشه هاي سكولاريسم سياسي- اجتماعي را مي توان در دوران روشنگري جستجو كرد. البته بايد تاكيد كرد كه اين معنا از سكولاريسم يعني وجه سياسي و اجتماعي آن هرگز به معناي قطع پيوند دولت و نهادهاي عمومي با دين و كليسا نبوده است بلكه در اينجا ما با دولت، نهادهاي جامعه مدني و كليسايي سروكار داريم كه در همكاري، همياري و همبستگي با هم خود نيز متحول، متجدد و امروزي يا اين دوراني مي شوند ودر اين مسير تحول و تقابل مسالمت آميز، دين موقع مسلط خود را به تدريج در جامعه از دست مي دهد و در واقع سكولاريسم با نفي و لغو دين سالاري در حقيقت امكان و شرايط مساعدي براي بسط و گسترش مذهب در جامعه مدني فراهم مي آورد. سكولاريسم به عنوان پديداري اجتماعي- سياسي و به طور عمده در انديشه روشنگري به مفهوم نسخ امتيازات و اقتدارات كليسا و صاحب منصبان ديني در زمينه هاي مختلف اجتماعي، سياسي و فرهنگي است و نه نفي تعامل اينها با دولت ونهادهاي جامعه مدني. بنابراين سكولاريسم در اصل و نسب خود يك مفهوم دوگانه كليسايي- حقوقي داشته است كه اولي در تحول در مباني نظري الهيات خود را نشان مي دهد و ديگري در رهايي از قيوميت دين و كليسا يا خروج از سلطه دين در زمينه سياسي، قانونگذاري، فرهنگي و به طور كلي استقلال و خودمختاري جهان بشري از هر گونه سلطه استعلايي. در فرآيند نخست بازانديشي نسبت دين و دنيا( و در اينجا دين مسيحيت ) و تعادل ميان اين دو صورت مي گيرد و در فرآيند بعدي بازانديشي در زمينه نگاه و برخورد به مناسبات مذهب و كليسا و يا كشورداري و اداره امور جامعه است.

سكولاريسم اما تجلي ديگري نيز در غرب دارد. دراواسط سده هفدهم ميلادي،‌اين اصطلاح در مورد تعدادي از قلمروهاي متعلق به كليسا مطرح مي شود كه دهر يا صومعه اي را به دانشگاه يا بيمارستان تبديل مي كنند و يا زمين هاي متعلق به كليسا را به ساكنين خصوصي يا دولت مي فروشند و در نهايت روحانيت را به كارمندان دولت تبديل مي كند.

با توجه به آنچه گذشت مي توان پي برد كه سكولاريسم يك پا در الهيات مسيحي دينوي شده دارد و يك پا در مباني خرد گرا و غير ديني دوران روشنگري. بنابراين سكولاريسم به طور واضح نافي هر گونه حكومت ديني صرف نظر از شكل انتخابي آن حكومت مي باشد و باز تاكيد مي شود كه اين نفي نه به معناي گسست كامل حكومت از دين و تعامل غير آنتاگونيستي آنها كه به معناي خروج از سلطه دين به معناي شعار يا برنامه اي سياسي است و اگر چه اين پديدار در نگاه نخست مفهومي انحصاراً مسيحي پنداشته مي شود اما با تبديل و بسط آن از يك تحول در دين مسيحيت به وجهي سياسي- اجتماعي و اقتصادي، خود را از قيوميت مسيحي آن خارج كرده و به مفهومي جهانشمول ارتقا مي يابد.

سكولاريسم و اسلام

پرسشي كه در جامعه ما ذهن بسياري از انديشمندان را به خود مشغول داشته است اين است كه آيا سكولاريسم به مشابه يك فرآيند و با معناي سه گانه ياد شده، در دين اسلام و درجوامع مسلمان زيست ظهور و بروز داشته يا خير و آيا اساساً مي توان گذاري را كه درجوامع غربي در ارتباط با سكولاريسم رخ داد در جوامع اسلامي و به ويژه ايران نيز شاهد بود؟

پيش از ورود به اين بحث و نيز جهت سهولت تطبيق معاني پيش گفته بر جامعه ايران لازم است كه مجدداً و به گونه اي بسيار فشرده سه گونه ظهور پديدار سكولاريسم را برشماريم:

1)                 سكولاريسم به معناي تحولي در مباني نظري الهيات و به رسميت شناختن اصالت قلمرو دنيا نسبت به آخرت و تعادل ميان آندو.

2)                 سكولاريسم به عنوان فرآيندي سياسي- اجتماعي در پايان دادن به قيوميت دين بر امور سياسي و اجتماعي در عين تعامل آنها با يكديگر.

3)                 سكولاريسم به مثابه كوتاه نمودن دست كليسا و اربابان آن از مالكيت هاي متعدد اقتصادي.

حال ببينيم اسلام با تعاريف سه گونه سكولاريسم چه نبستي مي تواند برقرار كند.

چنانچه پيش از اين اشاره شد مسيحيت از آغاز ديني قدساني بود و لذا تحول دنيا گرا در آن در برهه هايي از زمان ضروري شد. به همين خاطر مسيحيت در سده هاي ميانه ي متاخر با تجديد نظري در مباني فهم خود، نسبت ميان دين و دنيا و عقل و ايمان را مورد بازبيني و توجه قرار داد.      

اما اسلام به گونه اي كه در نخستين سده هاي تاريخ اين دين تدوين شد ديانت دنيا هم بود و منطقه فراغ شرع همواره مورد تاكيد علماي اسلامي و پيشوايان آن بود. البته اسلام همچون همه اديان ديگر از حيثيت قدسي و تاكيد بر امور آن دنيايي نيز برخوردار بود ولي فقه همواره علمي كاملاً دنيوي محسوب مي شد كه در ناحيه فراغ شرع و براي رتق و فتق امور دنيوي مسلمين پي ريزي شده بود و البته تا مدتها به خوي متكفل اين امر بود.

اسلام هيچگاه ساحتي قدساني آن چنانكه در مسيحيت متداول بود براي خويش قائل نبوده است. اينكه تنها كمتر از پنج درصد احكام فقهي غيرعبادي به ويژه در بخش معاملات تاسيسي بوده و باقي آنها احكام امضايي مي باشند كه شارع هر دو را البته براساس سيره عقلاي آن دوران تاسيس يا امضاء كرده است و اينكه سيره عقلا در دورانهاي متفاوت تحول پذير بوده وتحقيقات پسيني انديشمندان نيز براين امر صحه گزارده اند و اينكه مسجد يعني مكان سجده به خداوند و نيز امام جماعت آن با كليسا ( Ecclesia ) به معناي تأنيث و اجتماع امت و زوجه اي كه عيسي مسيح زوج آن است و به ويژه پاپ كه به عنوان جانشين عسيي مسيح در رأس كليسا قرار دارد و قائم مقام زوج ابدي و قدساني آن است، فرق دارد گواه روشني بر اين مدعاست كه اسلام هيچگاه در جهت بي اعتباركردن قلمرو عرف قدمي برنداشته و همواره بر اين الگو بوده است كه بسياري از امور حيات انساني جز در ساحت غير قدساني نمي تواند جريان ياد. لذا اسلام در سده هاي آغازين تأسيس آن به هيچ وجه با تاريخ ايران باستان انقطاعي بوجود نياورد،‌آنچنانكه مسيحيت با فرهنگ رومي و يوناني ايجاد كرد. به عبارتي اسلام آن چيرگي قرون وسطايي را برقرار نكرد. لذا تاريخ نويسي نيز برخلاف مسيحيت در نخستين سده ها عملي شد واز آن نوع تاريخ نويسي مسيحي يعني تاريخ قدساني يا شرح ظهور و بطون امور قدساني و قلمرو ايمان، در ايران بعد از اسلام خبري نبود بلكه تاريخ نويسي مكان تدوين آگاهي ملي بود. چنانچه به عنوان مثال تاريخ « دينوري » با آدم آغاز شده و در نهايت به شرح تاريخ ايران باستان مي پردازد و به حادثه مبعوث شدن پيامبر اسلام با توجه و به گونه تابعي از تاريخ ايرانيان مي پردازد. وي در « اخبار الطوال » به اين حوادث اينگونه اشاره مي كند كه « پيامبر در آخر روزگار پادشاهي انوشيروان متولد شد و تا چهل سالگي كه به پيامبري برانگيخته شد، از اين مدت هفت سال پادشاهي انوشيروان و نوزده سال پادشاهي هرمزد و شانزده سال پادشاهي خسرو پرويز بوده است» و تا آخر اينگونه ادامه مي دهد كه « آن حضرت پس از كشته شدن خسرو پرويز رحلت كرد ». همچنين « طبري » در تاريخ الرسل و الملوك ضمن ذكر تاريخ شهرياري انوشيروان درباره تولد پيامبر اسلام، آن را به روزگار كسري انوشيروان به سال چهل و دوم پادشاهي وي مرتبط مي كند. به طور كلي در عصر زرين فرهنگ ايران خرد به ضابطه اي در همه عرصه هاي حيات اجتماعي و نظريه پردازي از جمله تاريخ نويسي تبديل شد و گذشته با توجه به اسناد و مدارك و با ضابطه هاي پژوهش علمي البته نه به طور كامل كه به طور نسبي بازسازي شد و خرد ضابطه اخبار تاريخي منقول گشت و اگر چه انديشه تاريخي در محدوده معرفت شناسي علوم اسلامي سامان داده مي شد و منطق آن علوم را دنبال مي كرد آنچنانكه ابوالفضل بيهقي به عنوان مثال برخي از اصطلاحات علم حديث را در تاريخ نويسي به كار مي بندد اما او نيز ديانت را فلسفي و نقل را عقلي مي فهمد. « با توجه به وقايع تاريخي بايد گفت اين از بد حادثه بوده است كه اسلام تقريباً از قرن ششم به بعد به ديني بدل شد كه قوت دنيا گرايي آن با سيطره انديشه باطني و رسوخ تدريجي آن در همه اركان زندگي ايرانيان رفته رفته تضعيف گشته و تعادل ميان دين و دنيا در آن به عدم تعادلي به نفع آخرت ميل كرد و اين دين در جهت خلاف آن بسط پيدا كرد. از اين زمان به بعد عرفان زاهدانه با وجوهي از انديشه قشري شريعت بگونه اي متحد گشت كه اذهان مشوش صوفيان به عنوان مراجع دست يابي به حقيقت وساماندهي حيات انساني معرفي شدند و اين چنين اسلام  قدساني شكل گرفت كه تا به حال نيز با اشكال متفاوتي خود را به عنوان جرياني تنومند بيان كرده است. جريان ايدئولوژيك معاصر در اسلام نيز صورتي جديد و مدرن از اسلام قدساني است كه در مصاف خود با مدرنيته به عنوان آخرين تلاشهاي نمايندگان اسلام قدساني به شمار مي رود.

اين جريان كه سعي در ناديده گرفتن اصالت قلمرو عرف در اسلام را داشته است در جهت اسلامي كردن و در واقع قدساني كردن همه ساحات جامعه گام برداشته است و مي خواهد تا تمام نهادهاي جامعه را به گونه اي در جهت آخرت گرايي ساماندهي كند. چنين فرآيندي كه برخي از آن به عنوان ايدئولوژيك كردن دين اسلام نام مي برند و به اشتباه از آن به عنوان دنيوي كردن دين اسلام ياد مي كنند و در مقابله با آن يادآور جنبه هاي عرفاني و باطني دين اسلام مي شوند، نه فقط دنيوي ساختن اسلام نيست كه البته عرف زدايي از آن و قراردادن همه جنبه هاي دنيوي حيات انسان در هاله اي قدساني است به گونه اي كه گويا در اسلام نمي توان اصالت منطقه الفراغ را به رسميت شناخته به گمان ما جريان ايدئولوژيك آخرين بازتوليد از اسلام قدساني در دنياي مدرن و سكولار است و در آينده اي نه چندان دور جاي خود را به تمام و كمال به نفع اسلامي دنياگرا خالي مي گذارد اما با بازگشت به موضوع بحث يعني سكولاريزاسيون در اسلام بايد گفت كه چنين فرآيندي به معناي نخست آن يعني تحول ديني در جهت تعادل دنيا و آخرت در درون خود اسلام وجود دارد و لذا با نوع مسيحي آن متفاوت مي باشد به اين معنا كه بر خلاف مسيحيان كه به دوران پيش از مسيحيت باز گشتند تا تحولي در مباني مسيحيت در جهت دنياگرايي ايجاد كنند، ايرانيان مي بايست به دوران سده هاي نخست اسلامي بازگشته و با قدساني زدايي از اسلام، اصالت قلمرو عرف در آن را احياء كنند و با گشودن منطقه فراغ شرع مكان آگاهي و هويت ملي خويش را در اين منطقه تدوين و تثبيت نمايند. اين امر البته تنها با تعديل شريعت قشريِ صرفاً آن جهاني و فقه صرفاً قدساني شده از يك سو و تدوين علم حقوقي مدرن كه مبتني بر خرد انساني و البته همراه با تعاملي سازنده با روح تعاليم دين اسلام است صورت مي گيرد. اين علم حقوقي مدرن آنچنانكه يكبار در دوران مشروطيت ايجاد گشت اما متاسفانه طي ساليان به دليل پيروز شدن مجدد اسلام سنتي و همچنين قدرت گرفتن تدريجي اسلام ايدئولوژيك نتوانست خويشن خويش را تثبيت كند مي بايست مستقل از فقه سنتي عمل كرده و هرگونه تغييري در آن بايد با توجه به تغييرات جامعه انساني و با حفظ استقلال آن از هر گونه تفكر استعلايي باشد. در چنين جايگاهي ديگر نيازي به رجوع مجدد به منابع و مأثورات ديني نمي باشد بلكه جهت هر گونه اصلاح و يا تغييري تنها به ساختار بنيادين آنها رجوع مي شود، ساختاري كه با دادوستد مثبت و هماهنگ با روح تعاليم ديني و در اينجا اسلامي و در واقع تفسيري اخلاقي- معنوي از دين اسلام خود را به مثابه يك نظام حقوقي هماهنگ تثبيت كرده است و اين در واقع ناظر بر وجه دوم سكولاريسم يعني سكولاريسم در معناي سياسي و اجتماعي آن مي باشد كه ضمن تعامل سازنده نهادهاي جامعه مدني با نهاد دين ، ‌نهاد دولت به عنوان نماينده اقشار مختلف جامعه اعم از ديني و غير ديني با توجه به استقلال آن از نهادين اداره مي شود و در عين اينكه پيوستگي ارگانيك آن با نهادهاي ديني وجود دارد مي تواند از مجاري مختلف مدني، خواسته هاي متفاوت و گوناگون ديني وغير ديني را به جامعه سرازير كند البته همچنانكه پيش از اين تاكيد شد پيگيري فرآيند نخست درجامعه ايران، يعني تحول اسلام در جهت تدوين علم حقوق مستقل از اهميت ويژه اي برخوردار است. با توجه به پيشبرد كنوني اين پروژه و در خلاف نظر شيدان وثيق(1) بايد گفت كه اتفاقاً مي توان از نوعي سكولاريسم در اسلام سخن راند. ادعايي كه شيدان وثيق حتي تصورش را در اسلام دشوار مي يابد، در حاليكه مقدمات آن اكنون پي ريزي شده است(2). بنابراين اگر چه مي توان با اين گفته دكتر طباطبايي (3) همراهي كرد كه سكولاريسم در اسلام به عنوان فرآيندي در درون اسلام صورت مي گيرد، اما اين ادعاي وي نيز كه مساله سكولاريسم در اسلام « سالبه به انتفاء موضوع » و در نتيجه بحثي بيراهه است، ساده سازي صرف از ابعاد چندگانه سكولاريسم مي باشد چرا كه اين ادعا توجه چنداني به فرآيند سياسي- اجتماعي اين مفهوم نشان نمي دهد وتنها تفسيري انحصاري و يك سويه از سكولاريسم را ارائه مي دهد.

 

سكولاريسم و لائيسيته

مشكل مهمي كه در ايران وجود دارد اينست كه به طور نسبي ابهامي در تمايز مفهومي دو منطق- فرآيند سكولاريسم و لائيسيته وجود دارد و در بسياري از نوشته ها اين دو به عنوان يك پديدار بامفهومي واحد در نظر گرفته مي شوند اين سردرگمي از يك سو نتيجه عدم توجه به معناي پيچيده و تاريخي سكولاريسم واز ديگر سو به عدم وجود مفهومي معادل براي سكولاريسم و لائيسيته در فرهنگ واژگان ايراني بر مي گردد. گاهي از سكولاريسم به عرفي گرايي تعبير و ترجمه مي شود كه اين بيان نيز نمي تواند برگرداني مناسب براي سكولاريسم باشد. چرا كه اگر سكولاريسم را به عنوان فرآيندي درجهت نفي هر گونه استيلاي استعلايي تعبير كنيم آنگاه تعبير عرف كه مي تواند هم ديني و هم غير ديني باشد در تناقض با مفهوم اصلي آن قرار مي گيرد. مفهوم لائيسيته نيز در كشورما از معضلي مشابه رنج مي برد لائيسيته آنچنانكه در غرب از آن تعبير مي شود به معناي جدايي و استقلال نهاد دين از دولت است مبناي نظري و فلسفي لائيسيته از سده شانزدهم به بعد دراروپا ظاهر مي شود. اما اين معنا در قرون وسطي به طور مشخص با ساختارمندي كليسا همچون يك جامعه ديني در ارتباط بود به اين ترتيب كه اين جامعه به دو طبقه تقسيم مي شد: لائيك ها يعني مسيحيان عادي و مومنين يا همان خلق مسيح در قبال كلريك ها كه همان اعضاي كليسا بودند. اما در تعريف مدرن از لائيك به منزله فرآيندي سياسي، لائيك صفتي است كه به نهاد اطلاق مي شود و به معناي نهادي است كه از نهاد دين، مستقل و خودمختار عمل مي كند و هيچگونه تفسير و يا تغيير ديني را در رابطه با امور مربوط به خود بر نمي تابد و هر گونه پيوند خود با نهاد دين را گسته است بنابراين چيزي به نام جامعه لائيك وجود ندارد. چون جامعه نهاد نيست وهمچنين در جامعه دين ونهادهاي ديني وجود دارند كه بخشي از جامعه مدني راتشكيل مي دهند. لائيسيته جدايي جامعه و دين نيست بلكه جدايي دولت و دين است در لائيسيته سه اصل تفكيك ناپذير وجود دارند كه در فقدان هر يك از آنها نمي توان از لائيسيته به معناي كامل و واقعي صحبت كرد:

1) جدايي نهاد دين از دولت.

2) تامين آزادي هاي ديني و غير ديني توسط دولت.

3) نفي هر گونه تبعيض مستقيم و غير مستقيم به لحاظ ديني.                                                       

لائيسيته در معناي مدرن آن بر خلاف سكولاريسم كه در سه فرآيند درازآهنگ و پرنشيب و فراز تحول تفسيري دين مسيحيت، تحول سياسي- اجتماعي و فرآيندي اقتصادي نمودار شد، تنها در فرآيند دوم يعني سياسي و اجتماعي خود را نشان مي دهد. لائيسيته همچنين با آزادي وجدان و فردگرايي مضمر در ليبرالسيم رابطه اي تنگاتنگ دارد و طرح اين ادعا كه يكي از شرايط ضروري و نه كافي تحقق لائيسيته به معناي مدرن، بسط و گسترش آزاديهاي فردي ليبراليستي در يك جامعه و به رسميت شناختن حقيقي آنها از طرف نهادهاي قدرت مي باشد پربيراه نمي نمايد چرا كه اين با اصل دوم لائيسيته هماهنگي كامل دارد و اين با تحقيقات پسيني تاريخي نيز در جوامعي كه در قرون هجدهم و نوزدهم ابتدا لبيرال و سپس در مرحله بعد در نيمه دوم قرن نوزدهم به تحقق فرآيند لائيسيته روي آوردند قابل پيگيري ومطالعه است و اگرچه اين رابطه ضرورتاً در برخي كشورها اتفاق نيفتاده است اما در عين حال نمي توان كشوري را پيدا كرد كه فرآيند لائيسيته در آن تحقق يافته ولي ليبراليسم در آن وجود ندارد. لائيسيته به گونه اي تاريخي و عمده ويژگي كشورهايي است كه در آنجا نيروهاي اجتماعي لائيك در برابر نهاد ديني مقتدري قرار  مي گيرند و نهاد دين مصمم به حفظ سيطره خود بر جامعه و دولت است لذا قدرت سياسي براي رهايي از سلطه نهاد دين بسيج مي شود تا در كشمكشي گاه آرام و گاه خشن و پرنشيب و فراز امر جدايي دين و دولت را تحقق بخشد. در حاليكه سكولاريسم در كشورهايي رخ مي دهد كه در آنها نهاد دين قدرتي است كه در مقابل دولت قرار نمي گيرد بلكه در دولت و داراي پيوندهاي سياسي با آن مي باشد كه به دولت و سياستهاي آن رنگي ديني مي زند. لذا در سكولاريسم تقابل دولت و نهاد دين وجود ندارد و درحالي كه در لائيسيته بحث بر سر جدايي نهاد دين از دولت واستقلال دولت از آن در عين حمايت از نهاد دين به عنوان يكي از نهادهاي جامعه مدني مي باشد، اما در سكولاريسم هدف خروج از سلطه دين با حفظ پيوندهاي اين دو نهاد مي باشد كه در عين هم خانگي با يكديگر هر دو نهاد اصالت دنيا گرايي را نيز مي پذيرند.

با توجه به آنچه گذشت مي توان به خوبي دريافت كه [ به گمان نگارنده ] در حال حاضر از بين سكولاريسم و لائيسيته، پروسه سكولاريزاسيون بنا به تعريف سه گانه آن مي تواند گزينه مناسب تري نسبت به لائيسيته براي جامعه ايران باشد. چرا كه در ايران سه دهه اخير هيچگاه نهاد دين در تقابل با نهاد دولت و در جهت بسط استيلاي خود قرار نداشته است و اگرچه در برخي دوران چنين احساس مي شد كه گويا نهاد دولت و مجلس با نهاد شوراي نگهبان در چالش مي باشد اما بايد متوجه بود كه نهاد شوراي نگهبان در جامعه كنوني و متحول ايران نه نماد نهاد دين يعني حوزه كه در واقع نماينده بخشي از حكومت است كه تاثيري قدرتمند[ و قانوني ] بر اجزاء و اركان حكومتي دارند. لذا مساله اصلي در ايران آن وجهي از دين دولتي است كه بر آن است تا رنگ قدساني بر همه اركان دولت و جامعه زده و نماينده آن طيف از انديشه اسلام قدساني است كه امروزه دراشكال گوناگون اسلام ايدئولوژيك خود را نمايان مي سازد.

پانوشت ها:

1- بنا به باور اين محقق «در حوزه مناسبات دولت و دين، مساله جدايي آن دو، جدال با سلاح مفهومي لائيسيته و از سنگر مفهومي لائيسيته بسي كاراتر و برنده تر ( از سكولاريسم ) خواهد بود ». وي در ادامه و در خلاف جهت نظر كساني چون طباطبايي و حنفي كه به طور كلي مساله اي به نام سكولاريسم را در ايران و يا جهان اسلام انكار مي كنند، اين ادعا را مطرح مي سازد كه پس نشستن دين اسلام از امر دولت مداري و كشور داري و پذيرش خود مختاري و استقلال امر دولت و قانونگذاري نسبت به احكام ديني ( و در اينجا اسلام ) ناممكن و « حتي تخيلش در اسلام بسي دشوار است » براي آگاهي بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به سايت  www.secularismforiran.comبه گمان نويسنده مزبور آنجا كه اسلام سخن مي گويد تنها به دريافتي انحصاري از آن نظر دارد كه نمايندگان بارز آنها از جمله آيت الله مصباح يزدي و همفكران ايشان مي باشند و از تفاسير كثرت گرايانه كه در ايران و جهان اسلام كم و بيش درمرحله تثبيت جايگاه خويش مي باشند، آگاهانه يا ناآگاهانه حذر مي كند.

2- بايد گفت كه حضور احكام فقهي قدساني شده در حكومت داراي چيزي نيست كه از آغاز و ذاتي دين اسلام باشد و اگرچه اين احكام در گذشته مبناي اداره برخي از امورات جامعه مسلمين بوده است اما هرگز وجهي ماورايي به خود نگرفته بود. در دوران حاضر نيز برخي در اين تلاش هستند كه اين وجه فرادنيايي را از اين احكام زدوده و عدم كارايي آنها در اداره جامعه جديد نشان دهند تا با پي ريزي چارچوبي جديد از فقه،‌ تدوين علم حقوق نويني را تسهيل كنند. تا جائيكه مطالعات نگارنده در اين زمينه اجازه مي دهد، اكنون نخستين گامها در اين جهت بوسيله برخي روشنفكران ايراني برداشته شده است. نمونه هاي ابتدايي اين بحثها را مي توان در آثار افرادي چون سروش، طباطبايي، كديور، مجتهد شبستري، اركون و ... دنبال كرد.

3- به اين جملات توجه كنيد: « ... اسلام، به خلاف مسيحيت، دين دنيا هم بود. با توجه به تعبيري كه در مورد مسيحيت به كار گرفته شد، مي توان گفت كه كوشش براي secularization اسلام- كه دست كم صد ساله است.

اگر بتوان گفت سالبه به انتفاء موضوع است زيراsecularization اسلام در درون اوست و اسلام نيازي به آن نداشته است » يا به اين: « در اسلام شرع و بويژه حقوقي كه از شرع ناشي مي شود قدساني نيست كه نيازي به مبناي متفاوت و متعارض [عرف] داشته باشد».

طباطبايي، جواد، ديباچه اي بر نظريه انحطاط ايراني، موسسه نگاه معاصر، چاپ دوم، 1381. نويسنده اگرچه به درستي روند قدساني كردن اسلام sacralization  را كه « زير لواي عرفان نظري سياسي » و « جريان هاي انديشه باطني كه گرايشي نيز به سياست نامه نويسي داشتند» مي پذيرد اما دقيقاً مشخص نيست كه چگونه از چنين مقدمه درستي به نتيجه نادرست بي نيازي اسلام از فرآيند سكولاريسم مي رسد.

 

 

 

 

تاریخ بروز رسانی ( 11 آذر 1388,ساعت 16:35:13 )
 
خدمات
نقشه سايت
اشتراک مجله
لینکستان
درباره نگاه تازه
تابلوی افتخارات
در باره ما
نظرات شما
ورود و خروج همراهان
 ورود اعضاء یا ثبت نام در سایت

top_right.png space.png top2_left.png
 
Supported by most popular Web Browsers  Microsoft Internet Explorer 6 & 7
Mozilla Firefox 2 Opera 9
Netscape Navigator 9
Apple Safari 3
كليه حقوق اين وب سايت نزد وب گاه مجله نگاه تازه: نامه ی فصل علوم انسانی دانشگاه های ایران محفوظ ميباشد.
Powered By Kavir CMS  2008 and Design by Kavir Pazh Co.
Our Site is Valid CSS Our site is valid XHTML 1.0 transitional
bot_right.png space.png space.png bot_left.png